دردنامه ای از مصائب یک شهر
درنزدیکی تاسوعای حسینی(ع)
دراین شهر پر بلوا، دلم پر از درد شده و حاصلش دردنامه ای است خونین:
اینجا رشت است، شهر عزا و ماتم/ این شهر سراسر عزادار است این روزها/ اینجا دخترکان بی عفّت ورجاله های بی غیرت همه عزادار اند وغم زده/ غم آزادی، غم محدودیت، غم.../ وهزاران غم دیگر که جایی برای غم حسین (ع) باقی نگذاشته است.
اینجا رشت است، شهر بهشت/ به این خاطر که در بهشت هم تکلیف نیست/ اینجا پر از قصرهایی است که ما را به قصور کشانده اند/ اینجا شهر بی حرمتی هاست/ دیگر هیچ چیز حرمت ندارد/ ارزشِ همه چیز از ارزشها بالاتر است/ اینجا همه پای چراغ قرمز می ایستند/ اما هیچ کس پای سرخیِ خون حسین (ع) نمی ایستد/ اینجا حتی کوفه وشام هم نیست/ تا حداقل جاهلانه هم که شده برای حسین (ع) عزاداری کنند.
اینجا رشت است، شهر علم وچلچراغ/ حتی آنقدر عَلم زیاد است که جایی برای علمدار نمانده/ آخر علمدار بصیر بود وبیدار، اما ما خواب زده ایم ومست/ علمدار نه تنها دست وچشم، که سر داد پای حسین(ع)/ نه! بگذار کمی هم انصاف کنیم، چرا که ما هم در پاسداشت حسین(ع) بارها بیداری کشیده ایم/ تمام تاسوعا وعاشورا را بیدار مانده ایم تا خون به دل فرزندش کنیم.
اینجا رشت است، شهر مدرنیته/ شهر مدنیّت، شهر آزادی وشهر لیبرالیسم/ شهر شیطان پرستان وکلیسای خانگی/شهر رجاله های بی مروّت/ وماییم ودخترکانی همیشه درصحنه ومسئولینی همیشه خفته وتساهل وتسامح/ اینجا دیگر جایی برای ما نیست/ ما اینجا غریبه ایم وجایمان تنگ است/ نفسمان بالا نمی آید/ تمام بی آبرو ها وناپاکان این شهر برخونمان تشنه اند/ اصلا از وقتی عمویمان عباس (ع) رفت، ما اینطور بی کس شده ایم/ به خدا تاوقتی او بود وضع اینطور نبود/ بنازم غیرتش را/ چقدر جایش خالی است/ آه که نمی توان هرآنچه در دل هست بیان کرد/ والله این ناکسان برنام مقدس عمویمان شبیخون زده اند/ باز می خواهند در آخرین کربلای تاریخ کمر حسین(ع) را بشکنند/ ... وانگار صدایی در عالم پیچیده است، به گمانم صدای عمویمان عباس باشد:
والله إن قطعتموا یمینی/ إنی احامی ابدا عن دینی/ وعن امام صادق الیقین/ نجل النبی الطاهر الامین/ یا نفس لاتخشی من الکفار/ وابشری برحمه الجبار/ مع النبی السید المختار/ قد قطعوا ببغیهم یساری/ یانفس من بعد الحسین(ع) هونی/ وبعده لا کنت ان تکونی/ هذا الحسین(ع) شارب المنون/ وتشربین بارد المعین/ هیهات ما هذا فعال دینی/ ولا فعال صادق الیقین.
منبع: فواد انديشه
دراین شهر پر بلوا، دلم پر از درد شده و حاصلش دردنامه ای است خونین:
اینجا رشت است، شهر عزا و ماتم/ این شهر سراسر عزادار است این روزها/ اینجا دخترکان بی عفّت ورجاله های بی غیرت همه عزادار اند وغم زده/ غم آزادی، غم محدودیت، غم.../ وهزاران غم دیگر که جایی برای غم حسین (ع) باقی نگذاشته است.
اینجا رشت است، شهر بهشت/ به این خاطر که در بهشت هم تکلیف نیست/ اینجا پر از قصرهایی است که ما را به قصور کشانده اند/ اینجا شهر بی حرمتی هاست/ دیگر هیچ چیز حرمت ندارد/ ارزشِ همه چیز از ارزشها بالاتر است/ اینجا همه پای چراغ قرمز می ایستند/ اما هیچ کس پای سرخیِ خون حسین (ع) نمی ایستد/ اینجا حتی کوفه وشام هم نیست/ تا حداقل جاهلانه هم که شده برای حسین (ع) عزاداری کنند.
اینجا رشت است، شهر علم وچلچراغ/ حتی آنقدر عَلم زیاد است که جایی برای علمدار نمانده/ آخر علمدار بصیر بود وبیدار، اما ما خواب زده ایم ومست/ علمدار نه تنها دست وچشم، که سر داد پای حسین(ع)/ نه! بگذار کمی هم انصاف کنیم، چرا که ما هم در پاسداشت حسین(ع) بارها بیداری کشیده ایم/ تمام تاسوعا وعاشورا را بیدار مانده ایم تا خون به دل فرزندش کنیم.
اینجا رشت است، شهر مدرنیته/ شهر مدنیّت، شهر آزادی وشهر لیبرالیسم/ شهر شیطان پرستان وکلیسای خانگی/شهر رجاله های بی مروّت/ وماییم ودخترکانی همیشه درصحنه ومسئولینی همیشه خفته وتساهل وتسامح/ اینجا دیگر جایی برای ما نیست/ ما اینجا غریبه ایم وجایمان تنگ است/ نفسمان بالا نمی آید/ تمام بی آبرو ها وناپاکان این شهر برخونمان تشنه اند/ اصلا از وقتی عمویمان عباس (ع) رفت، ما اینطور بی کس شده ایم/ به خدا تاوقتی او بود وضع اینطور نبود/ بنازم غیرتش را/ چقدر جایش خالی است/ آه که نمی توان هرآنچه در دل هست بیان کرد/ والله این ناکسان برنام مقدس عمویمان شبیخون زده اند/ باز می خواهند در آخرین کربلای تاریخ کمر حسین(ع) را بشکنند/ ... وانگار صدایی در عالم پیچیده است، به گمانم صدای عمویمان عباس باشد:
والله إن قطعتموا یمینی/ إنی احامی ابدا عن دینی/ وعن امام صادق الیقین/ نجل النبی الطاهر الامین/ یا نفس لاتخشی من الکفار/ وابشری برحمه الجبار/ مع النبی السید المختار/ قد قطعوا ببغیهم یساری/ یانفس من بعد الحسین(ع) هونی/ وبعده لا کنت ان تکونی/ هذا الحسین(ع) شارب المنون/ وتشربین بارد المعین/ هیهات ما هذا فعال دینی/ ولا فعال صادق الیقین.
منبع: فواد انديشه
+ نوشته شده در ۱۳۸۹/۰۹/۲۷ ساعت 16:50 توسط س.ج